Loading...
شما از نسخه قدیمی این مرورگر استفاده میکنید. این نسخه دارای مشکلات امنیتی بسیاری است و نمی تواند تمامی ویژگی های این وبسایت و دیگر وبسایت ها را به خوبی نمایش دهد.
جهت دریافت اطلاعات بیشتر در زمینه به روز رسانی مرورگر اینجا کلیک کنید.

بزرگترین اشتباه شما در زندگی مشترک (2)

همه ی آدم ها توی زندگی شون اشتباه دارند! بعضی اشتباه ها چنان مهم اند که برای یه عمر تجربه میشن.
ما توی این بحث اشتباه های افراد مختلف رو که برامون فرستادند براتون جمع آوری کردیم.
خوندن تجربه های دیگران خیلی میتونه به ما کمک کنه.

بزرگترین اشتباه شما در زندگی مشترک (2)

30. 
سلام من خانم هستم.بزرگترین اشتباه من مربوط میشه به یه ویژگی خیلی بد شخصیتیم و اون عصبانی شدنه. دیگه عصبانی میشم نمیدونم چی میگم و اون لحظه میخوام بمیرم از شدت عصبانیت. با این اخلاقم شوهرمم ازم دور شده چون تو عصبانیت حرفایی بهش زدم که وقتی اروم میشم خیلی شرمندگی میاره. اولاش هر وقت اروم میشدم میرفتم منت کشیشو میکردم و از دلش درمیاوردم اونم میبخشید ولی الان دیگه میگه معذرت خواهیت فایده نداره چون دو روز بعد همین آش و همین کاسه اس.تروخدا یه راخ حلی به من بدین.مشاورم رفتم ولی دستورالعملاشو یه مدت انجام دادم بعد ولش کردم

31. 
سلام ممنون از این کار خوبی که راه اندازی کردید.
من خانم هستم و سه ساله ازدواج کردم.بزرگترین اشتباهم این بود که تو این سه سال و در واقع با سال عقد چهار سال؛همش فکر میکردم همه چیز باید به میل شوهرم باشه.اگه اون میگفت رنگ موت خوب نشده غصه دار میشدم میرفتم تو فکر.اگه میگفت این کفش و نخر حتی اگه دوست داشتم میگفتم باشه.نه اینکه اونم دلایل خیلی منطقی داشت اون م بر حسب علاقه اش نظرشو میگفت من فکر میکردم که باید همه ر رعایت کنم در صورتی که باید به علایق خودمم میرسیدم.من از روی مهر و محبتم به شوهرم دوس داشتم طبق میل اون رفتار کنم تا اون محبتش به من بیشتر بشه ولی بعدا فهمیدم اصلا ربطی نداره!بعدا فهمیدم باید علایق خودم برام مهم باشه.من این اشتباهو مدام تکرار کردم و چیزی که شده اینه که شوهرم فکر میکنه من کلا هر چی اون بگه موافقم. اشتباهی که من کردم این بوده
دومین اشتباهم از دید خودم این بود شکهرم خیلی اهل گردش بود و اهل بیرون رفتن.هر وقت گفت بیا بریم فلان رستوران به خاطر اینکه بخوام رعایت جیبش رو بکنم یه جوری میپیچوندم درصورتی که الان دیگه اصلا بهم پیشنهاد نمیده چون فک کنم ذوقی برلش نمونده.خانوما برام دعا کنید بتونم خودمو اصلاح کنم.
ممنونم از شما

32. 
سلام.من پنج ساله ازدواج کردم بزرگترین اشتباه من این بود که وقتی ازدواج کردم با اینکه موقعیت کارکردن توی جاهای خوب رو داشتم اصلا سر کار نرفتم و الان یه خانه داره تنبل حساب میشم که فقط شوهرم و خانودش ازم توقع دارن.همش یا باید مهمونی بگیرم یا سرویس بدم اگر هم اینجوری نکنم میگن تو که خونه ای کار نداری که.چرا تنبلی میکنی؟چرا فکر میکنید اگر خانم ی خونه دار باشه این یعنی که بیکار و دست به سینه شماست؟منم دوست دارم برنامه خودمو داشته باشم نه اینکه چون خانه ادارم هی بازخواست بشم که وقتمو چیکار کردم. بعدم اگر سرکار رفته بودم الان یه حقوقی برای خودم داشته باشم و دستم توی جیب خودم باشه و هر چیزی میخوام بخرم.خیلی ناراحتم

33. 
سلام
ممنون از گروه خوبتون
من سه ساله ازدواج کردم بزرگترین اشتباهم این بود که چون دوسش داشتم همش حساس بودم
هی می گفتم به دخترا نگاه نکن
یا اگه جایی می دیدم نگاه میکنه باهاش دعوا میکردم
درصورتی که شوهر من خیلی مرد خوب و سنگینیه
اما عین احمقا بار ها لحظات شیرین زندگیمو صرف دعوا کردم
دعوا سر اینکه چرا با فلان دختر حرف زدی یا چرا نگاه کردی
اما از بس رو جنس مخالف حساسش کردم
الان احساس میکنم بدتر شده بیشتر تمایل داره نگاه کنه
انگار هر چی مردا رو از یه چیزی منع کنی بیشتر میرن به سمتش
و این موضوع دیوونم میکنه
خیلی هم حرص میخورم
نمیدونم چیکار کنم.

34. 
سلام
ممنون از کانال خوبتون
من توی زندگیم اشتباهاتی داشتم که فکر میکنم بزرگترینش اینه که حریمی بین خودم و شوهرم حفظ نکردم. شوهرم خیلی آدم بی رودربایستی و پرتوقعیه اما نه از همه، از هرکسی که بتونه و زورش برسه.
و من اینو نمیدونستم. خیلی باهاش راحت و صمیمی برخورد کردم و هرجا توقعاتش زیاد بود یا رفتار زشتی باهام داشت به جای اینکه سعی کنم نذارم روش بهم باز بشه، هی با دلیل و منطق براش توضیح میدادم و سعی میکردم متوجهش کنم...
حالا میفهمم باید اصلا بهش رو نمیدادم توقعات نابه جا ازم داشته باشه. باید با حفظ یه حریم هم شان و احترام خودم رو حفظ میکردم و هم بهش اجازه نمیدادم به جای همه از من توقع کنه. من میخواستم زن خوبی براش باشم و رابطه مون صمیمی باشه اما اون ازین قضیه سوء استفاده کرد و تمام توقعات و تشرها و بدرفتاری ها و... ش مال منه و به خواسته های مهمم تو زندگی اهمیت نمیده و علنا هم به خودش حق میده چون من زنشم و موظف به مطیع بودن.
مثلا دایم به من میگه که باید با مادر و خواهراش چجوری رفتار کنم که خوششون بیاد یا فلان غذا رو براشون درست کنم و فلان تاریخ مهمونی بدم و... بخاطر خوشحالی بیشتر اونا، اما حتی اگه اونا با من رفتار زشت و بی احترامی بکنن یه کلمه بهشون چیزی نمیگه. چون اگه چیزی بهشون بگه یا ازشون بخواد اینقدر بهشون برمیخوره که برای شوهرم ارزش نداره.
یا مثلا تاریخ عقدمون رو با اینکه قرارمون رو گذاشته بودیم، بخاطر اینکه خواهرش پاشو کرده بود تو یک کفش که درس دارم و اگه عقد فلان تاریخ باشه من لبخند نمیزنم و... تغییر داد و هیچی به خواهرش نگفت و کاملا بهش حق داد و...
و برعکس خودش رو موظف به انجام هرکاری میدونه که اونا توقع دارن.
...
فکر میکنم بهترین رفتار با همسرم حفظ حریم و رو ندادن بهش، و توقع داشتن با زبون خوش بود و من این کار رو نکردم.

35. 
باسلام خدمت شما.من دوازده سال ازدواج کردم.بزرگترین اشتباهم تو زندگی این بود که خیلی زود به همه اعتماد می کنم .و رازهای زندیگیمو به دیگران میگم.ازین اعتماد بیجا ضربه های روحی زیادی خوردم.مثلا به یکی از خانمای اقوام خودم خیلی نزدیک بودم.وهفته ای چند بار باهاش صحبت می کردم.تمام عیب و حسن و ضعف شوهرمو حتی براش تعریف می کردم.تا اینکه بعد از به طور اتفاقی فهمیدم که حدود یک سال با شوهر من ار تباط داشته.آخرش نفهمیدم که این ارتباط تا چه حدی پیش رفته.ولی شبانه روز بهم میام میدادن تو این یک سال.چون از همه ی خصوصیات اخلاقی شوهرم با خبر بود باهاش خیلی صمیمی شده بود.متاسفانه ضربه ی روحی بسیار شدیدی به من زد.خانما هیچ وقت رازهای زندگیتونو به کسی نگید.مخصوصا از خصوصیات اخلاقی همسرتون.چون ممکنه اونها با علم به این مسائل زندگی شما رو از هم بپاشن.

36. 
سلام شیرین جان ، ممنون بابت همه ی ایده ها، راهنمایی ها و کمکهات من خودم ده ساله ازدواج کردم هر کسی تو زندگی اشتباهاتی داشته و داره ولی همیشه راهی برای جبران هست... البته این عقیده منه... مادر من زن بساز و کم توقعی بود تو زندگیش، همیشه از خواسته ها و نیازهاش تو زندگی زد جوری که پدرم اگه براش خرجی میکنه کلی منتش و میذاره و این وضعیتی به گونه ای پیش رفته که متاسفانه پدرم این مسائل و از وظایفش خارج میدونه، من سعی کردم تو زندگیم این اشتباه و تکرار نکنم البته چون مادرمون الگومون بوده خیلی آدم خراجی نیستم ولی نیازامو هر جور شده به همسرم میگم ... می خواستم به عنوان یه تجربه بگم که خانمها برا وجود خودشون و هویت خودشون اهمیت قائل بشن و از نیازهاشون نگذرند و واسه خودشون حرمت قائل باشند.

37. #بزرگترین_اشتباه_در_زندگی_مشترک
سلام.من 6سال ازدواج کردم و بزرگترین اشتباهم گذشت و صبوری بوده.باعث شد بیشتر از ظرفیتم صبوری کنم و الان دیگه لبریز شدم..دوستای خوبم ظرفیت خودتونو بشناسید و اولویت اول زندگی خودتون باشید..
به خاطر این اشتباه در حال حاضر حتی حاضر نیستم صدای شوهرمو بشنوم..

38. 
یه اشتباه مادرمم اینه که با پدر و حتی برادر کوچیکم جوری رفتار کرده که اونا فکر می کنند برا رفع نیازهاشون مامانم باید مثل پروانه دورشون بگرده... و بعد از سی و هشت سال زندگی مشترک نتیجه این شده که مامانم از حوزه آشپزخونه و مسائل شکمی فراتر نمیره و بیشتر نقشش شبیه یک خادم شده جوری که پدرم برای رفع نیازهای مادرم محدودش کرده و اکثر اوقات بهش اجازه نمیده که استراحتی داشته باشه...
متاسفانه این قضیه مادرم و به برده ای تبدیل کرده که همیشه خام خواسته های پدرم باشه، پدرم آدم بدی نیست خیلی خوش قلبه ولی رفتارش مثل بچه هاست که باید همه کاراشونو حتی آب خوردن مثلا مامانشون انجام بده.

39. 
سلام ، ممنون از كانال خيلي خوبتون
من ٤ سال ازدواج كردم و اشتباه خيلي داشتم تا الان، از خودگذشتي و تنبل كردن شوهرم ، البته اين رفتار ايشون حاصل تربيت ناصحيح مادشونه كه مث پروانه دورش چرخيده كه آب توي دلش تكون نخوره كه الان باعث شده حتي واسه آب خوردن يه مسيو دو متري رو تا آشپزخونه نره و مث ارباب دستور بدن، ديگه اينكه حق انتخاب رو ازم گرفته حتي براي انتخاب يه روسري هم توانايي ندارم چون هميشه سليقه خودشو تحميل كرده، اينكه بخاطر اينكه درآمد دارم خبري از ماهيانه و خرجي نيس حتي بايد از جيب خودمم خرج كنم براش، اينكه بهم احترام نميزاره جلو بقيه و هرجا برخلاف ميلش باشه آبروريزي ميكنه ، الان بهش بي تفاوتم و اگه از اول سياست بيشتري داشتم شايد هيچوقت اينجور نميشد.

40. 
سلام.با تشکر از ایده جالبتون.من پونزده ساله ازدواج کردم.بزرگترین اشتباهم تو زندگی این بود که تسلیم شرایط شدم و چند سال خود خودم رو فراموش کردم حالا که چند سال گذشته اما سعی خودم رو کردم و تا حدودی موفق شدم.گاهی با خودم میگم کاش فلان جا کوتاه نمیومدم و سر حرف معقول و منطقی خودم می موندم مثلا یکی از شرایط من این بود که به هیچ عنوان مجاورت خانواده همسر و حتی خانواده خودم زندگی نکنم و کاملا مستقل باشیم اما تحت شرایط و محض رعایت شرایط مالی همسرم و پادرمیانی پدرم راضی شدم مدت کوتاهی در همسایگی خانواده همسرم زندگی کنم.که این مدت کوتاه تا الان ده سال طول کشیده و ناگفته پیداست چقدر تنش زا و سخت بوده برام.کاش کوتاه نمیومدم...

41. 
سلام دوست عزیز و گرامی؛
سپاس بخاطر این کانال آموزنده و این طرح جدیدی که راه انداختین
من به تازگی با کانال آشنا شدم ولی مطالب بقدر شیرین هستن که من هم تشویق شدم تجاربم رو در اختیار بگذارم.
من با احتساب دوران نامزدی دو سال هستش که با همسرم در ارتباط هستیم و دوران تلخ و شیرین زیادی رو گذروندیم.
تو این مدت تجربه ی من این بوده که خانم ها ی عزیز نباید زیاد سعی کنن تو همه شرایط شوهراشون رو راضی نگه دارن. من همه ش سعی میکردم به سلیقه ی اون لباس بپوشم آرایش کنم و... حتی در جمعهایی که خانواده ی خودم خضور داشتن و میدونستم اونها این طرز لباس پوشیدن رو نمیپسندن. اما الان خیلیییییی پشیمونم. ولی دیگه حیلی برام سخت شده که به سلیقه ی خودم بگردم. انگار سلیقه ی خودم یادم رفته. و خمه ش موقع انتخاب و خرید هول میشم و کظر اون رو می پرسم.

42. 
سلام؛
من دوساله ازدواج کردم؛ همسرم خیلی خوش اخلاق ؛ مهربون و دست دل باز هستش؛ خیلی بهم آزادی داده هر جا دلم بخواد میرم ؛هر مدلی دوست داشته باشم میپوشم و آرایش میکنم؛
در عوض من خیلی به همسرم وابسته هستم و نسبت به دوستاش و رفت وآمدهاش خیلی حساسم؛و بقول خودش خیلی بهش گیر میدم ؛ واقعا خسته شدم نمیتونم نسبت بهش بی تفاوت باشم ؛ و همین مسائل باعث میشه باهم دعوا کنیم ؛ اوایل وقتی دعوامون میشد همسرم منو آروم میکرد ولی به تازگی وقتی دعوامون میشه داد و بیداد راه میندازه؛ در واقع بزرگترین اشتباه من اینه که سره مسائل کوچیک یه دعوای حسابی راه میندازم که بعدشم خیلییی پشیمون میشم چون این دعواها حرمت هارو از بین میبره؛

43. 
من دوازده ساله ازدواج کردم بزرگترین اشتباه من دست کم گرفتن خودم و کوتاه اومدنم در مقابل خانواده شوهرم بود مثلا در دوران نامزدی کارهایی که برای من رسم بود انجام بدن یا چیزی برام بخرن میگفتم نه من نمی خوام شما دستتون خالیه وحتی در دوران بعد ازدواج همیشه نفر اول کمک به مادر شوهر من بودم اما اون کارهای منو وظیفه میدونست و فقط به دختراش کمک می کرد منم تا زمانیکه بچه دار نشده بودم میگفتم شاید چون اونا بچه دارن بهشون کمک میکنه ولی بعد بچه دارشدنم دیدم نه اون هیچ‌وقت منو آدم حساب نمی کنه و فقط مواقعی که کار داره منو صدا می کنه و وقت دیگه ما حضور نداریم الان دیگه خودمو زیاد مشتاق کمک نشون نمیدم و در رابطه با کم توقع بودن هم انقدر من ازشون انتظار نداشتمو که که حتی یه کادوی تولد هر چند اندازه یک جفت جوراب برای بچم نمیخرن خواستم از همه زوجهای جوان تقاضا کنم انتطارهاتونو در حد تعادل حفظ کنید چون هرچی انتظارتون کم بشه شاید طرف مقابل دیگه شما رو نبینه حالا اگر قدر بدونن یه چیزی ولی خانواده شوهر من اصلا قدر نمیدونن با تشکر فراوان 

44. 
سلام.من سه ساله ازدواج کردم.اگر بخوام بگم اشنباه زیاد داشتم که هفتاد من کاغذ شود 

متاسفانه من هیچ سیاستی نداشتم.هیچی مادرم بهم یاد نداده بود... اگر خیلی چیزا رو میدونستم الات ارج بیشتری داستن پیش شوهرم و خانوادش.چند تا از اشتباهامو میگم امیدوارم همه استفاده کنن.
اول اینکه از اول چشممو روی همه بدی های همسرم بستم.من میتونستم با مهر و محبت روی اون تاثیر بذارم ولی همش میگفتم خوبی هم زیاد داره.خوبی هم زیاد داره ولی تازه از پیج اینستاتون یاد گرفتم که من مسیول مسایل روحی خانواده بودم میتونستم برنامه ریزی کنم. ولی بلد نبودم.
دوم اینکه بلد نیستم انتقاد کنم و خواسته مو بگم.هر وقت یه درخواستی دارم یا انقدر متوقعانه میگم که اصلا دعوامون میشه و میشم پر توقع یا اینکه کلا بی تفاوت میشه.اصلا من طرح نیاز بلد نیستم بکنم
سوم اینکه من درباره مسایل جنسی صفر بودم.اصلا منفی.اگر با یه ادم با تجربه مشورت میکردم تجربه بدی برام نمیموند. من یکسال بعد عروسی توی این قضیه لنگ میزدم.بیچاره شوهرم.الانم خیلی باید تلاش کنم
خیلی دعام کنید.

45.
بزرگترین اشتباه من در زندگی مشترک این بود که دایم به شوهرم گیر دادم.انقدر گیر دادم تا از دستم خسته شده. حرف که میزنم دیگه طاقت نداره بشنوه. تقصیر خودم بوده
خانوما تروخدا مثل من نکنید.رشته همه امور از دستم در رفته
دیگه به حرف من اصلا اهمیت نمیده.حرفم حق هم باشه مهم نیست براش
الان تازه فهمیدم که به مرد باید یکم آزادی داد
حیف که دیر فهمیدم.حیف

46.
سلام واقعا متشکرم از پیج خوب و کانال خوبتون
من با احتساب نامزدی و عقد 4 ساله که باهمسرم در ارتباطم
ماروزای تلخ و شیرین زیاد داشتیم و منم اشتباه زیاد داشتم
یکیش غرور بیجام به خاطر اینکه تحصیلاتم بالاتر از همسرم بود هست که به خاطرش باعث بدبینی همسرم به درس و دانشگاه شدم
و یکی دیگه این که اصلا توی هیچ زمینه ای سیاست نداشتم یعنی نه تنها مامانم هیچ سیاستی یادم نمیداد (البته خودش هم نداشت)بلکه چیزایی که به نظر خودش خوب بود که بهم میگفت باعث میشد کارای اشتباهی بکنم
و اینکه دوران نامزدی و اوایل عقد خیلی رفتار بچگانه ای داشتم که باعث میشد از خانواده شوهرم رو من حساب نکنن
یا اینکه هر وقت هر اتفاقی توی خونمون می افتاد به شوهرم میگفتم مثل دعوام با خواهر برادرام یا دعوای مامان و بابام
و اینکه خیلی خودمو دست کم میگرفتم توی تصمیم گیری هاو مواقعی که همه از هنراشون تعریف میکردن من شکست نفسی میکردم که باعث میشد همه فکر کنن من بی عرضه و نابلدم☹️البته آدم نباید همیشه از خودش تعریف کنه و نباید بگه نه بابا من در اون حد نیستم..
ببخشید طولانی شد البته کلا فکر کنم من 3سال و نیم از این چهارسال رو اشتباه کردم 

ارسال نظر